یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
000
خالي شدست مصر دلم از عزيزها
"داش آكل" و "سياوش" و"رستم" تمام شد
حالا شده ست نوبت ابرو تميز ها
ديگر به كوه و تيشه و مجنون نياز نيست
عشاق قانعند به ميخ و پريز ها
دستي دراز نيست به عنوان دوستي
جز دست هاي توطئه از زير ميز ها
خانم بخند كه نمك خنده هاي تو
برعكس لازم است براي مريض ها
دل نيست آنكه به عشق تو مي تپد
مجموع ايست از رگ و اين جور چيز ها
من كودكم و عشق بسان گدازه داغ
من دست مي زنم به تمام "جيز ها"
پنجشنبه هشتم دی 1390
...
قلب ها سرشار از ایمان
ایمان لبریز از بصیرت
بصیرت همراه عمل
و عمل گامی در جهت قرب تو باشد.
به قول سید: راهی که به بهشت می رود نزدیک است، من به آن راه دور می رم، راهی که تنها به خدا می رسد
برای هادی: طبیبم اگر خوابه حبیبم رو می خوام...
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
لاک پشت
لاک پشت جوانی بود که هیچ وقت آسمان را ندیده بود. یک روز عینکش را در خانه جا گذاشته و از بالای تپه سقوط کرد و به پشت روی زمین افتاد .
لاک پشت جوان ابتدا تلاش کرد به راهش ادامه دهد اما خیلی زود متوجه شد این سطح سیقلی با سطح قبلی فرق می کند، بنا بر این گردنش را چرخاند و چرخاند...
تا که چشمش به ماه افتاد.
لاک پشت جوان هر گز ماه را ندیده بود و هیچ در مورد او نمی دانست، بنا بر این با صدای بلند فریاد زد:
هی تو: چطور افتادی اون بالا!؟
ماه نگاه عاقل اندر سفیهی یه لاک پشت انداخت و مغرورانه گفت:
ـ من هرگز بالا نیفتاده ام
ـ من هرگز بالا نمی افتم
ـ من همیشه بالا بوده ام
سپس پشتش را به لاک پشت کرد و غر غر کنان یک پک عمیقی به سیگارش زد.
لاک پشت جوان سرش را به آرامی در لاکش فرو برد و با خودش گفت: چه جالب:
ـ او هرگز بالا نیفتاده است
ـ او هر گز بالا نمی افتد
ـ پس با این حساب احتمال پایین افتادنش صددرصد است. (علی رضا میر اسداللهی)
به قول سید: خشم بی حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر شوند و نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند.
برای همسرم: وقتي تو دلخوشي، همه شهر دلخوشند/ خونش باش هم بجاي خودت
هم به جاي من.
برای هادی: ... ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی؟
شنبه هفتم آبان 1390
دست منو دامن تو
به قول سید: حکما شلوار جین پاک، بهتر از دامن آلوده است.
بیایید برای خدا دعا کنیم.
برای همسرم: عزیزم الهی قربونت برم تو با ارزش ترین دارایی من هستی. دوستت دارم.
شنبه شانزدهم مهر 1390
جاذبه اعماق
می ترسم
اعماق مرا به سمت خود می کشد
انگار به اعماق خودم
سقوط خواهم کرد.
در بلندی ها سرم گیج می رود
مرا به سمت خود می کشد
اعماق درونم.
به قول سید: چون مردم مرا چنان قهرمانان پیروز بر سر دست هایتان مبرید، چرا که من از مرگ شکست خورده ام.

